تبليغاتX
[تیپا - Kick]

[تیپا - Kick]

  1. تساهل می کنم تا در کافه تخته باشد...
  2. بحران مالی خفه ام کرده
  3. چقدر سخت است دوست داشتن و دوست داشته شدن!

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 توسط kicked |


می خواهم در ساقی قهرمان غرق شوم:

مردی ، در زنی همجنس باز!

-------

می خواستم اینجا را ببندم..نبستم تا باشد!

+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387 توسط kicked |


آنی نشدم که می خواستم..آنی ام که می خواستند.آنی که خواهد آمد آنی خواهد شد که من می خواهم؟!

+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386 توسط kicked |


باید زنده نگهشان دارم
آنها آبروی من اند در بضاعتی ناچیز در دنیای باینر ها
باینری که رنگ بیکران رنگین کمان به خود گرفت.
چقدر تلخ است سرپا نگه داشتن خصیت های باینری در دنیای رنگی
به زور مجاز و استعاره و تشخیص و تشبیه!

+ نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386 توسط kicked |


می خواهد شوهر بکند تا شوهرش او را بکند
خوبه...نه؟!!

+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386 توسط kicked |


امشب می خواهم گریه کنم
خیال گونه ، مثل روزهایی که خیال می کردم کسی کنارم نشسته است
می بوسدمنازم می کند
و دلداری ام میدهد...
می خواهم مثل همیشه خیال کنم
خیال کنم تا زنده بمانم

+ نوشته شده در شنبه 22 دی1386 توسط kicked |


 

همه چیز به گا می رود اگر

دنیا را به تخمت بگیری

و هیچ چیر گاییده نخواهد شد

زمانی که بخواهی گاییده نشوی

نکته اخلاقی:ضمن اینکه می گایید مواظب باشید نگایتان!!

+ نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386 توسط kicked |


"بگذر ز من ای آشنا چون از تو من ، دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران ، با سرنوشتم"

+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386 توسط kicked |


زندگی تخم سگ است!

+ نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386 توسط kicked |


پلک هایم به سنگینی زمان از دست رفته عاشق شدن اسن.
زمان هایی که همیشه فراموششان می کردم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386 توسط kicked


کافه را می بندم...

می خواهم کمی به خودم برسم

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386 توسط kicked |


دیدمش...زیباتر از آن بود که می پنداشتم
زشتر از آنی بود که در مخیله ام می گنجید

+ نوشته شده در شنبه 12 آبان1386 توسط kicked |


"آنکه بر در می کوبد شبا هنگام

به کشتن چراغ آمده است"

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386 توسط kicked |


اونی که مدعی بود عاشقمه گذاشت و رفت.

+ نوشته شده در شنبه 21 مهر1386 توسط kicked |


می خواهم تا مغز استخوان فاسد باشم.

+ نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386 توسط kicked |


اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386 توسط kicked |


نوشتم:
Khodahafez baraye hamsihe,,,didar be gayamat,agar bashad,,,
نوشت:
Yani chi?!
3 تا Missed Call انداخت...گوشی را بر نداشتم

+ نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386 توسط kicked |


با ۸ مشروط شدم...به همین راحتی

من هم زنده ام!باز هم تیپا خورده ام..

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386 توسط kicked |


توي ژاپن از هر 10 تا بچه اي که به دنيا مياد 9 تاشون خنگن ، يکي شون باهوش ! اما توي ايران از هر 10 تا بچه ، 9 تاشون باهوشن ، يکيشون خنگ ! اما مي دونيد چرا ژاپني ها اين قدر پيشرفت مي کنن و ايراني ها پيشرفت نمي کنن ؟چون که توي ژاپن اون يه نفر باهوش رو مي ذارن بالاي سر اون 9 تا خنگ ديگه اما توي ايران اون يه دونه خنگ رو مي ذارن بالاي سر اون 9 تا باهوش ديگه

+ نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت1386 توسط kicked |


امروز وحید زبده ترین روان پزشکی را هست به من معرفی کرد.
وقتی نامش را گفت دستم را به سرم کوبیدم...باید از این به بعد وقتی افسرده می شوم یک کله بروم پیشش...
اسمش این بود:"به تخمم"!

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386 توسط kicked |


روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست..... تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست
تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

+ نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386 توسط kicked |


یا داستان يک عشق
 
يکي بود يکي نبود
يه روزي از روزا با يه دختري آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولي کم کم خيلي بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.عشق اولم بود.نمي دونستم چه جوري بهش بگم.
چه جوري نشون بدم که دوستش دارم.
روز ها گذشت.من هم هر کاري که مي تونستم مي کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم? قلبمو پس داد!
دختر عجيبي بود. اصلا توو خط عشق و عاشقي نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزي قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:"خوشبختم."

ديگه چيزي از دلم نمونده بود.اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه هاي صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالي که گريه مي کرد به خونم اومد و گفت:"با هم جرو بحثمون شده. مي تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که مي دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه?
لبخند زدم و گفتم:"بله که مي توني."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:"پنجشنبه هفته ي ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کي بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمي فهميدم چي ميگه.منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتي با من حرف مي زني ميري تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمي برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهاي اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.هنوزم عاشقش بودم. ولي ...
گفت:"يوهو. کجايي؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه مي بينمت."
تا پنجشنبه بياد?‌ نمي دونم چه جوري زندگي کردم.همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمي تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.دوست داشتم برم بالاي يه کوهي و تا دلم مي خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم? اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.اومد جلو و بهم گفت:"خوش اومدي امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:"نه. اومدم اين کادوي ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستي. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايي هام که بايد تا ابد باهاش مي ساختم!...

+ نوشته شده در یکشنبه 19 فروردین1386 توسط kicked |


یکی محبت می کنه ٬ یکی ناز می کنه ! اونی که ناز می کنه همیشه محبت می بینه اما اونی که محبت می کنه همیشه تنهای تنهاست

+ نوشته شده در شنبه 18 فروردین1386 توسط kicked |


من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار!
خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام!
درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

+ نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386 توسط kicked |


فرشته اي از سنگ پرسيد : چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟ سنگ تبسمي کرد و گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنين خواسته اي باشم

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386 توسط kicked |


دنيارا بد ساخته اند کسي راکه دوست داري،تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد،تو دوستش نمي داري.
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسید

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 فروردین1386 توسط kicked |


گفته اند که آب در ۱۰۰ درجه می جوشد.
تجربه هم به این نتیجه رسیده است
کم کم دارم به ۱۰۰ درجه نزدیک می شوم....
 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 فروردین1386 توسط kicked |


امروز تولدشه...
تبریک میگم خوب

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 فروردین1386 توسط kicked |


دلم کپک زده برای رفتن به گورستان و مرگ!
میل عجیبی به مرگ پیدا کرده ام..خیلی دلم می خواست قبل از اینکه بمیرم یکبار تجربه اش کنم...بدانم چه شکلی است این مرگ که مردم آنهمه از آن می ترسند؟مگر چیزی فراتر از یک فنا شدن است؟پس ترسش از چیست؟
هوس کرده ام یک سر بروم گورستان...ببینم آدم های آنجا که در آرامش ابدی به خواب فرو رفته اند از چه می ترسند؟اصلا می ترسند؟ ترسی هم دارند؟
همیشه فکر کرده ام مرگ اولش ترسناک است...هم برای مرده هم برای بازماندگانش..۱۰ ساله بودم که مادربزرگ مادرم فوت کرد...مادرم به هم ریخت...تا جایی که بیاد دارم فقط چند ساعت متاثر شد.چند دقیقه ای هم گریه کرد.
پسرش...که می شود پدربزرگم گریه کرد..اما نه آنطور که باید می گریست!
سال قبل پدر یکی از همکارانم فوت کرد...خوب بیاد دارم که وقتی دفنش کردند دوستم دیگر گریه نکرد.فقط سرش را بین دستهایش گرفت..می دانستم به چه چیزی فکرمی کند..به آینده.
به هر حال می خواهم مرگ را قبل از مردنم تجربه کنم...اما می دانم نشدنی است.باید این آرزو را با خودم به گور ببرم.
واقعا زندگی مزخرفی است!آدم آرزوی مرگش را به گور ببرد!یعنی اینقدر آرزوها دست نیافتنی شده اند؟!
---

*نقاشی :احتمالا از سالوادور دالی

+ نوشته شده در دوشنبه 6 فروردین1386 توسط kicked |


مي خواهي بروي ؟!
پس بي بهانه برو !
بيدار نکن خاطره هاي خواب آلوده را ...
صدايت همان صدا ، نگاهت نـاتـني و دستهايت سرد است ،
و من مي دانم :
محبت ساختگيـت ،عشق دروغينت و چشمان پر فريبت ،
آخر روزي گرفتارت خواهند ساخت  ...

+ نوشته شده در جمعه 3 فروردین1386 توسط kicked |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin